به بهشت پنهان ایردموسی خوش آمدید

یوسف آل طاها و یاسین ویژه نامه ولادت حضرت علی اکبر (ع) و روز جوان

undefined


تقدیم به تمامی جوانان مسلمان و غیور کشورم

که الگویشان در زندگی , جوان رشید و دلاور کربلا ،

حضرت علی اکبر علیه السلام است

 

ای شجر علم و حیا را ثمر

وی پسر شیر خدا را پسر

 

اشبه مخلوق به پیغمبری

یوسف لیلا علیِ اکبری

 

ولادت حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان مبارک باد.


ادامه مطلب

گزیده ای از مجموعه آثار * هبوط * از معلم شهید دکتر علی شریعتی


بیچاره آنهایی که  از آب لوله عطششان فرو نمی نشیند ، از خوراک آشپز خانه جوعشان سیر نمی گردد ، دوخت و رنگ قالی و اطاق و میز و حتی (( حقوق )) هم با همان اضافاتش و با همان امیدواریهایی که همیشه در نزول یک رتبه ی عقب مانده هست و با اینکه دعا ها و تضرع ها و ناله ها و تملق ها و سپاس ها و ستایش ها و تلگراف ها و طومارها و خم شدن ها و هیچوقت راست نشدن ها نزول آن را تسریع و ظهور ان را تعجیل می کند ، دلهای خیال پرداز آنان را از شکر و شعف مالامال نمی کند و از طرفی در زیر این آسمان ، بر روی این خاک ، در این زندگی و میان این خلایق جز همین ها چیزی نیست ، طبیعت جز همین ها چیزی ندارد .

تشنه ای ؟ آب لوله ، آب حوض ، اب سماور ، گرسنه ای ؟ دیگ ، هر کاره ، خسته ای ؟ رختخواب ، متکا ، تخت ، افسرده ای ؟ رادیو ، تلویزیون ، سینما ، غمگینی ؟ شوخی ، خنده ، بازی ، تفریح ، تنهایی ؟ مهمانی ، دعوت ، جلسه ، شب نشینی ، دید و باز دید ، احوالپرسی ، بیماری ؟ دوا ، دکتر ، مریضخانه ، قرص ، دردمندی ؟ آسپرین ، کیسه ی آب گرم ، ماساژ ، ....... عاشقی ؟ اصلاح و بزک و لباس و دم مدرسه ها و کنار خیا بانها و تلفن و بوی فرند و گرل فرند و خواستگاری و قباله و جهاز و دعوت و عروسی و صف ماشین و تاکسی و بوق بوق و دور حرم و کوه سنگی و خانه و بچه ....... و دیگر امور مربوط به سعادت خانوادگی و دستورات تدوین شده برای بهره برداری از یک زندگی سعادتمندانه . !

 

پس چه مرگته ؟ دنبال چی می گردی ؟  نمی دانیم ........اما می دانیم که اینها ما را بس نیست ، نمی گوییم  اصلا بکارمان نمی اید ، اما کفایت نمی کند ........

 

و درد ! آه ! از همینجا آغاز می شود ، درد بی درمان و غمهای ناپیدایی که از عمق روح می جوشد و اضطرابها که درون را به تلاطمهای وحشی و طاقت فرسا مبتلا می کند و طوفانی که در اندرون بر پا می شود و افق زندگی و جهان را در پیش چشمان تیره می دارد و پریشانی و بدبختی آغاز می شود و هرگز به سامان نمی رسد .

نیازهای بلند ما را همواره بی تاب می دارند و آنچه هست پست است ، عشقهای مقدس در جان ما شعله می کشند و آنچه هست الوده است ، زیبایی ها ما را مدام در حسرت خویش می گذارند و آنچه هست زشت است ، انچه هست خوب نیست ، پاک نیست ، منزه نیست ، جاوید نیست ، صمیمیت ندارد ، عظمت ندارد . هر چه هست برای مصلحتی است ، هر که هست برای منفعتی است . هیچ چیز به (( خودش )) نمی ارزد ، هیچ کس به (( خودش )) چیزی نیست ، همه چیز را و همه کس را برای سودی و فایده ای گذاشته اند .

 

در اینجا هر چیزی  ما موریتی دارد . دوستی برای چیست ؟ دوستی الفتی است که طبیعت یا خدا در دلها نهاده است تا به آن (( وسیله )) مردم را به (( تعاون )) و (( همکاری )) و (( همگامی )) در امور زندگانی (( وادار )) سازد ، عشق برای چیست ؟  عشق چیزی است مثل سرخک که بچه های گنده می گیرند و انان را به (( تشکیل خانواده )) می کشاند تا طبیعت کارش بگذرد و (( ادامه ی نسل نوع بشر )) نگسلد و آنچه را مرگ می برد ، عشق بر جای آورد . پس عشق در اینجا مامور تولید نسل است و تاوان ده مرگ ! همین نیست ؟ چرا .

اما دل ما را چنین عشقی و چنان دوستی یی سیر اب نمی کند . روح ما تشنه ی دوستی یی دیگر و عشقی دیگر است ، عشقی که نه مامور تن است و مقدمه یکی از نوامیس طبیعت از قبیل گرسنگی و خستگی و تشنگی و غریزه ی جنسی و حب جاه و صیانت ذات و نوع دوستی و دلسوزی و غیره که همه را بر انسان تحمیل کرده اند تا از کار و زندگی کردن بر روی این زمین راست گردد و امور طبیعت اداره شود .

 

چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش کلاه بگذارد .

 

چه تلخ است ! چه تلخ است ! میوه ی  درخت بینایی ! ...

 

......

 

-- گزیده ای از  مجوعه آثار * هبوط * از معلم شهید دکتر علی شریعتی --

نسل من از نسل امروز پر عاطفه تر است !

                                                                        


                                 
                            
یادته وقتی “عمو جغد شاخدار” مرد چقدر گریه کردیم. یادته وقتی” آنت” کشتی چوبی “لوسین” رو شکست، چقدر از دیدن خشونت این حرکت ناراحت شدیم. یادته وقتی “تام” به عنوان تنها شاهد ماجرا در دادگاه افشا کرد که “این جون جو “قاتله و “ماف” بیگناهه چقدر خوشحال شدیم. یادته وقتی “دکتر بزی” گفت “میاگو “مرض آهنگران گرفته وگفت این مرض ناشی از کم توجهی مادر به میاگوس، تازه فهمیدیم که ما هم ناخودآگاه در عمرمون یکی دو بار این مرضو گرفتیم. یادته وقتی “استرلینک و اسکار” اون قایق چوبی رو می ساختن ما چقدر بین خودمون و اونا فرق احساس کردیم . یادته وقتی “خانواده دکتر ارنست” “رسم زندگی در شرایط سخت رو پیدا میکردن ما چقدر ذوق زده  می شدیم. یادته وقتی که” نل” گمشده خودشو رو تو “پارادایز “جستجو میکرد و ما بزرگتر شدیم و معنای پارادایز بلد شدیم ، فهمیدیم هر کدوم از ما یک مدینه فاضله گم شده داره. یادته وقتی “پرین” مادرش رو از دست داد فهمیدیم چقدر زندگی کردن سخته. یادته که “سیریندر پتی “و “کنا” رفتن برای صلح دادن اون دو تا خانواده که همش با هم دعوا میکردن و بلاخره موفق شدن، ما معنی وساطت رو فهمیدیم. یادته وقتی “مارچی پیر” خواهر” لیلی بیت” رو پیدا کرد و اونو به خونه اورد و کلی بهشون محبت کرد ما فهمیدیم بر اساس ظاهر آدما نمیشه به باطن اونا پی برد. من که خوب یادمه، تو چی؟
                           
                                                     

اینا رو گفتم که بگم شخصیت نسل سوخته ما، نسلی که از نسل قبل و بعد خودش بسیار منطقی تره ، از همین تک لحظه ها شکل گرفته. کارتونهایی که بر اساس یک نگاه فلسفی و اخلاقی بنا نهاده شده بودند و بدون اینکه متوجه باشیم یک دیدگاه فلسفی اخلاقی رو به زندگی ما وارد کردند. شاید بتوان گفت بهترین لحظات زندگی ما لحظاتی بود که با این ها گذشت: نل، ترنت،کیل، کید، پارادایز، براس، ممل، تام، هاگ، ماف، این جون جو، استرلینگ،رامکال، پو، آقای تورمن، اسکار، آلیس، آنت بارنیل،دنی، کلوز، لوسین، بلفی، لیلیبیت،مارچی پیر، مونگار،ناپولی، میاگو، دراگو، میشا، پرین، پاریکان، سیرندر پتی، کنا، مدلاک، پیلا پیلا، بل و سباستین ،بچه های مدرسه والت، بنر، سو ، عمو جغد شاخدار …..

نسل ما کمی منطقی تر بود. نسل ما با چوبین و بت من و کارتونهای خشن اصلا ارتباطی برقرار نکرد. نسل جدید هم با کارتونهای نسل ما بیگانه است. حالا تام و جری بیشتر رو بورسه تا مسافر کوچولو. البته خورده ای هم نمیشه گرفت. ما داریم کمی قدیمی میشیم.

 

                               

                                                  

                                                                                                                             

ادامه مطلب

کاریکاتورهای یک فرد انگلیسی به نفع مسلمانان

کاریکاتورهای یک فرد انگلیسی به نفع مسلمانان

ترجمه: متهم است … زنده یا مرده، احتیاط کنید بسیار خطرناک است.

یک راهبه می تواند سر تا پای خود را بپوشاند تا زندگیش را وقف عبادت کند، درست است؟ اما چرا وقتی یک زن مسلمان این کار را انجام دهد، مورد ملامت قرار میگیرد؟

وقتی زنی در غرب خانه داری کند وبه تربیت کودکانش بپردازد مورد ستایش وتقدیر جامعه قرار گرفته فداکارشمرده میشود اما اگر همین کار را زن مسلمان انجام دهد مورد ملامت قرار می گیرد.

حقوق وآزادی هر دختری ایجاب می کند که به دانشگاه برود وهرچه را دلش میخواهد می تواند بپوشد اما دختر با حجاب مسلمان از ورود به دانشگاه منع می شود.

اگر کودکی به موضوعی علاقمند باشد باید آن را رشد ونمو داد اما اگر علاقمند به اسلام باشد باشد فایده ای ندارد.

اگر شخصی جان خود را بخاطر نجات دیگران به خطر اندازد شجاع ودلیر خوانده می شود وهمه جامعه او را محترم می شمارند اما اگر فلسطینی باشد وسعی کند فرزندش یابرادرش را نجات دهد تا مبادا دستش بشکند یا ازمادرش دفاع کند تاکه مورد تجاوزقرار نگیرد یا از منزلش دفاع کندتاکه ویران نشود به او تروریست می گویند.

اگر یک یهودی شخصی را بکشد هیچ ربطی به دین یهودیت ندارد .اما اگر مسلمانی به جرمی متهم شود اسلام را متهم اصلی می دانیم.

هر مشکلی که پیش اید ما انواع راه حل ها را می پذیریم اما اگر اسلام راه حل نشان دهد حتی حاضر نیستیم به آن نگاه کنیم.

وقتی کسی ماشین خوبی را به شیوه نادرستی براند کسی ماشین را مقصرنمی داند اما اگر مسلمانی خطا کند یا درست برخورد نکند مردم ما می گویند اسلام مقصر است !!

بدون نیم نگاهی به قوانین وشرع اسلام, مردم ما هرآنچه که رسانه ها می گویند باور دارند , اما سؤال اینجاست که قرآن چه می گوید!

چرا, چون او مسلمان است !

آیا می خواهی این ستم پایان یابد؟ این ایمیل را برای هر که می شناسی بفرست.

من مسلمانم مرا بکش وآن را هزینه های تحمیلی(اضافی) نام ده و دارائیم را غارت کن, به وطنم تجاوز کن , راهبرم را تو تعیین کن ونام آن را دمکراسی بگذار.

مـــــــــرد بــــــــــــارانـــــــی

مـــــــــرد بــــــــــــارانـــــــی


از نگاه دختر

هیس................

هیس...................

می خواهم صدای پاهایش را بهتر بشنوم

صدای چکمه هایش روی سنگ فرش با صدای باران ...................

هر لحظه نزذیک تر می شود شاید ۳۰ قدم با من فاصله داشته باشد

کلاهم را پایین تر می کشم تا او مرا نشناسد

چقدر او را دوست دارم

او و چشمهای ابی اش را

حتی صدای پاهایش برایم زیباست

او نزدیک تر می شود

یک قدم بیشتر فاصله مان نیست او از من رد میشود اما.............

می ایستد و صدایم می کند او حتی بوی عطر مرا هم می شناسد

به طرفش برمی گردم از چشمهایش می توانم بخوانم

روی کاغذی شماره و ادرسم را می نویسم و از کنارش می گذرم

ـ

ـ

یک هفته گذشته و از او خبری نیست

یک ماه

یک سال

دیگر منتظرش نمی مانم



از نگاه پسر

اشوبی تو دلمه که نمی تونم کنترلش کنم

از همون نگاه اول فهمیدم که سالهاست با یاد او به سر بردم

وخود نمی دانستم

امشب دوباره به اونجا می رم

ـ

دارم هر لحظه بهش نزدیک تر میشم

و بالاخره بهش رسیدم

با نگاهم خواهش کردم یه نشونی از خودش بده

و اون همونطور که انتظار داشتم نشونیش رو نوشت و رفت

و من در زیر بارون چشم هامو بستم و به خاطر این موهبت گریه کردم

و وقتی چشم هامو باز کردم

و کاغذ رو بالا گرفتم

اخرین چیزی مه دیدم جوهر های خودکار بود که با اب باران مخلوط شده بود

و کاغذ رو سیاه کرده بود

ـ

با نور افتاب چشم هامو باز کردم

و تازه یادم افتاد که تمام شب رو زیر بارون و روی سنگ فرش ها خوابیدم

اه

درد بدنم در مقابل دردی که توی قلبمه هیچ نیست

اونقدر اینجا میشینم تا شاید دوباره اونو ببینم

یک هفته

با این که از جام بلند نشدم ولی اصلا گشنه نیستم

چون مردم فکر می کنن من نیازمندم و برام پول و خراکی می ریزن

ـ

اگر اون شب باران نمی اومد شاید من الان.....................

یه ماه بعد

یه سال بعد

دو سال بعد

امروز اون دختر رو دیدم البته اون الان مادره

همراه ۲ تا بچه دو قولوش و شوهرش

اونها از کنار من رد شدن

و اون از توی کیفش سکه ای در اورد و جلوی من انداخت



سالها صبر کردم واین جوابم بود

اگر ان شب باران نمی امد

۵۰ سال بعد

پیرمردی ژنده پوش رو به دریا روی سکویی نشسته بود

پیر زنی همراه نوه اش در ساحل قدم میزدند

که پیر مرد به سرفه افتاد و پیر زن تو جه اش به او جلب شد

و به کمک او رفت

پیرمرد بیهوش شد

بعد از چند دقیق بهوش امد و پیرزنی را دید که سر او را روی زانو هایش قرار داده

پیرزن نگاهی به چشمان ابی پیر مرد انداخت

و دریافت که این چشم ها زمانی در خاطرش بوده

اما پیرمرد از بوی تن پیر زن او را شناخت

و اخرین نفس ها را در عطر او کشید و به ابدیت رفت

اگر ان شب باران نمی آمد




شما یادتون نمیاد....

شما یادتون نمیاد....



شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !


شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...


شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو


شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....

شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود



شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.



شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه

شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی

شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!


شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن

شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)

شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران

شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه

شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم

شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود

شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :))))

شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد

شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم

شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم

شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند

شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد

شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی

شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش



شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه

شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.
تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!
آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان

شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:
آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم

شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن

شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)



شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم
همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه



شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...

شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه... بالهاشو زود میبنده... روی گلها میشینه... شعر میخونه، میخنده

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد

شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی

شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!

مرد نامرد کشورم، شاهین! به چه قیمت فروختی وطنت؟!



مرد نامرد کشورم، شاهین! به چه قیمت فروختی وطنت؟!
از آنجایی که یک نامرد وطن فروش به نام شاهین نجفی در شعری که سروده به مقدسات ما هتاکی نموده شاعری خوش ذوق به نام خانم سحر نحوی در پاسخ به این مرتد وطن فروش شعری سروده که در اینجا عین خبر را برایتان نقل میکنم امید وارم مورد پسند قرار بگیره

به گزارش گروه فضای مجازی خبرگزاری فارس به نقل از ، سحر نحوی شاعره خوش ذوق کشورمان در پاسخ به هتاکی خواننده مرتد به امام هادی (علیه السلام) شعر زیبایی را با عنوان "یا نقی جان ..." سروده است که در زیر می خوانید.

یا نقی جان...
یا نقی جان! تو را قسم بر درد
مرتدی بر شما اهانت کرد
بنده ی سجده کرده بر شیطان
خود فروشی، حرامی و نامرد
یا نقی جان! قسم به روی کبود
یا نقی جان !قسم به چهره ی زرد
امتداد کتک به مادر تو
پیرو آن که سم به کامت کرد
هر که دشمن شده است با تو ازآن
سرد سردم، امام خوبم! سرد
مثل تخریب کربلا سَرِ تو
عصر مهدی به روز تو آورد*
تو که بیداری ای عزیز نقی!
خود بگیر انتقاممان ز شقی
معنی نامتان نقی! پاک است
قصّه تان جان گداز و غمناک است
هر خطی از دعای جامعه ات
پلّه ی قلّه های افلاک است
مستی تو ز شُرب جام الست
مستی دشمن تو از تاک است
ای نقی جان ! ازآن سر دنیا
دشمنت مدّعی براین خاک است
بین آغوش دشمنان خفته
ادعایش؟ هَرَس به خاشاک است
درد ما آخر از کجا فهمد؟
به تَوهّم ز توده پژواک است
درد من را فقط کسی فهمد
که مصادیق حرف "لولاک" * است
تو که بیداری ای عزیز نقی!
خود بگیر انتقاممان ز شقی
ای نقی جان! قسم بر آن حَسَنَت
بر رموز خدا به هر سُخنت
ای نقی جان! به عشق پاک شما
یا به باران اشک های منَت
شوخ خوانند طبع پاک شما
بی خبر از اسارت و مِحَنَت
مرد نامرد کشورم! شاهین!
به چه قیمت فروختی وطنت
جغد شوم خرابه ی ایمان!
تو بپرداز بر تن و بدنت
گر دوباره سخن چنین رانی
همه کس می زنند در دهنت
یک نگاه امام صاحب عصر
می دَرَد لشگری ز اهرِمنت
تو که بیداری ای عزیز نقی!
خود بگیر انتقاممان ز شقی

*اشاره به تخریب بارگاه قدسی امام حسین علیه السلام و بی حرمتی بر آن مرقد شریف در عصر امام علی النقی "علیه السلام" و مقایسه ی آن با این بی اهانتی به امام هادی در عصر مهدی صاحب الزمان(عج).



درباره سایت

  • :: www.irdemousa.mihanblog.com ::
    ایردموسی


    پیشنهادات و مطالب و عکس و فیلم و فایلهای صوتی خود را جهت درج در این وبلاگ بنام خودتان به آدرس ایمیل vasileh2012@gmail.com ارسال نمایید . با تشکر

    ====================

    گورمه لی دی اردی میستی باغلاری/
    ازون دره لری اوجا داغلاری/
    چیچک لرین قیرمیزی سی اغلاری/
    نه دئسیدون کندیمیزده واردی/
    اغاجلاری باشدان باشا باریدی/
    چرشنبه ده باشلاردا پای گئدردی/
    اداخلی قیز بایرام لیقین گودردی/
    دانیشمازدی امما گوزی گولردی/
    گوزل گوزل کندیم تندیر لرون یانیرلار/
    اوشقلارون کندین دادین قانیرلار/
    تاتاچورک هله چیخمور یادیمنان/
    ایندی ده وار دویمامیشام دادینان/
    گوزل کندیم تندیر لرین توستی سی/
    پنجه یی شین فتیرلرون ایستی سی/
    کندیمیز قورولوب دره ایچینده/
    اداملاری یولمادا یا بیچینده/
    الماسی وار الچاسی وار باغیندا/
    کهلیک اوتی بویمادرن باغیندا/
    گول لر عطری ایرانیندا یاغیندا/
    گوزل کندیم داغلاروندا قار اولسون/
    اغاجلارون بوتون دولی بار اولسون/
    اوشقلارون جوانلارون وار اولسون/
    ایران اشون تندیر اوسته قایناسون/
    قویون قوزون چول چمنده اویناسون/
    گوزل کندیم اوزخلاردان سلامیمی ال گینان/
    محبت ائت منی یادا سال گینان.
    (شاعر: خانم فرحروز نوراللهی ایردموسی)
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    شهر ایردموسی(سبلان ) در فاصله 14 كیلومتری غرب اردبیل در پهنه دشت اردبیل واقع گردیده است آب و هوای این شهر كوهستانی و معتدل می‌باشد . این شهر مانند سایر مناطق اردبیل در بهار و تابستان دارای آب و هوایی معتدل و مطلوب و در زمستان نیز دارای آب و هوای خنک می‌باشد.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    توجه:

    بخاطر ضرورتی که در امر تسریع اطلاع رسانی اخبار و رویدادهای مهم ایردموسی وجود داشت، تصمیم گرفتیم تا با همکاری شما عزیزان از این پس رویدادهای مهم ایردموسی را از طریق کانال رسمی شهر ایردموسی
    tegram.me/irdemousa

    به اطلاع اهالی شهر ایردموسی در اقصی نقاط گیتی برسانیم . منتظر دست یاری شما عزیزان هستیم.

آخرین عناوین

نظرسنجی

این وبلاگ را چگونه دیدید ؟


تصاویر منتخب 3

بهشت پنهان ایردموسی

تلاش برای معرفی ، اعتلا و شکوفایی شهر ایردموسی

اطلاعات سایت

ابزار تلگرام

تیک ابزارابزار تلگرام برای وبلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات